تبليغاتX
شیدایی که بی تو ماند
شیدایی که بی تو ماند
تمنا... یکشنبه 7 آبان1385 9:8

 

 

من تمنا کردم که تو با من باشی

 

         تو به من گفتی:

 

                          هرگز هرگز.

 

      

 

       پاسخی سرد و درشت

 

                و مرا غصه این هرگز کشت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 آرام تر از خواب درختان

 

 

از میان خطوط کج و معوج و از انبوه کلمات درهم و شکسته

 

می توانی موج نفس هایم را ببینی که آرام آرام به سوی تو می آید

 

می توانی گرمای دست هایم را که پر از ترانه و بی کرانگی است

 

حس کنی.

 

در لابلای نقاشی های معصوم کودکی ام و در حاشیه رنگ های

 

تند و زننده آن می توانی شکفتن آرزوهایم را ببینی و درختانی

 

که ریشه در آفتاب داشتند

 

من و تو گمان می کردیم تا همیشه زلال باقی خواهیم ماند

 

دست و رویمان سیاه نخواهد شد

 

دگمه های پیراهنمان نخواهد افتاد

 

هیچ گاه گل سرخی را نخواهیم چید و به طرف گنجشک ها

 

سنگ پرتاب نخواهیم کرد.

 

من و تو خیال می کردیم این جاده پر از سنگریزه

 

همین طور مستقیم و بی توقف ادامه خواهد داشت

 

سیلاب ها راه را بر ما نخواهند بست

 

وباد ها شیشه های پنجره مان را نخواهند شکست.

 

من و تو فکر می کردیم آینه هامان تا ابد روی طاقچه بی غبار خواهند ماند

 

هزار بار بهار را با هم خواهیم دید

 

و به روی درختان ستبر یادگاری خواهیم نوشت.

 

ما نمی دانستیم  که چه زود دیر خواهد شد...

 

ما نمی دانستیم کوچه ها و خانه ها در روز های دور پس از ما

 

زندگی خواهند کرد

 

و نفس های ما را به باد خواهند سپرد تا از یاد برویم...

 

ما نمی دانستیم شاید کسی نام ما را در دفترچه اش ننویسد.

 

شاید کسی حتی سالی یک بار احوال ما را

 

از علف های هرز مزارمان نپرسد.

 

شاید...ما نمی دانستیم.

 

 

 

 


معرفي اين پست به دوستان
نوشته شده توسط شیدا |

 
Copyright © 2006 - Site bus: شیدا & Designer: majid shabani


Www.M-Blog.Blogfa.Com