Fear
I fear the paste
rising up
I fear flight
of present taking
I fear from amnesia
Fear of waking
to find you gone
...
پرنده ای در د وزخ
نگفتندش: چو بيرون می كشا ند از زاد گاهش سر
كه آنجا آتش و دود است
نگفتندش : زبان شعله می ليسد پر پاك جوانت را
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
نگفتندش : نوازش نيست ، صحرا نيست ، دريا نيست
همه رنج است و رنجي غربت آلود است
پريد از جان پناهش مرغك معصوم
درين مسموم شهر شوم
پريد ، اما كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه برجی بود خورده با آسمان پيو ند
در آن مردی ، دو چشمش چون دو كاسه زهر
به دست اندرش رودی بود ، و با رودش سرودی چند
خوش آمد گفت درد آ لود و با گرمی
به چشمش قطره های اشك نيز از درد مي گفتند
ولي زود از لبش جوشيد با لبخندها ، تزو ير
تفو بر آن لب و لبخند
پريد ، اما دگر آيا كجا بايد فرود آيد ؟
نشست آنجا كه مرغی بود غمگين بر درختی لخت
سری در زير بال و جلوه ای شوريده رنگ ، اما
چه داند تنگد ل مرغك ؟
عقابی پير شايد بود و در خاطر خيال ديگری مي پخت
پريد آنجا ، نشست اينجا ، ولي هر جا كه می گردد
غبار و آتش و دود است
نگفتندش كجا بايد فرود آيد
همه درهای قصر قصه های شاد مسدود است
دلش می تركد از شكوای آن گوهر كه دارد چون
صدف با خويش
دلش می تركد از اين تنگنای شوم پر تشو يش
چه گو يد با كه گو يد ، آه
كز آن پرواز بی حاصل درين و يرانه ی مسموم
چو دوزخ شش جهت را چار عنصر آتش و آتش
همه پرها ی پاكش سوخت
كجا بايد فرود آيد ، پريشان مرغك معصوم ؟
پرنده تو
...
معرفي اين پست به دوستان


