مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم
کناروبوس و آغوشش
چه گویم...
چون
نخواهد شد...
برای خداحافظی سکوت و لبخند را دوست دارم
پایان خوش ماجرا,نه به بوسه... نه به اشک...
ناگفته های این علاقه زبان غزلم را بند می آورد.عطر تو در تمام تنم پیچیده
اما قول که نگذارم خاک نم زده بوی آشنایی را زنده کند!
کاش این بار پاییز بی صدا بیاید و برود,عاشق نشوم!
صدایم بغض دارد و نگاهم غرور.اما مرد شکستن اگر بودم, می پرسیدم:
چرا گاه دلتنگی به سراغش نمی روی؟چه نشسته ای...و چشم به سمت دیگری داری
که هر چه هست, چشمه نیست .
رود نیست... دریا نیست...
پرسش هایم از تو بماند...به من می گویند چرا هنوز مانده ای؟چرا رها نمی شوی؟
و من جواب می دهم(جواب که نه) می گویم:
نمی دانم
در آن غمگین غروب سرد تو از شهرم سفر کردی
نگاهم در افق ها ماتد
ومن...
افسوس می خوردم...
نمی دونم کجایی؟اصلا زنده ای؟ولی حالا که بعد یک سال دارم درد دل میگم
کاش لااقل بخونی...شاید بفهمی که چی به شیدات گذشت...
همون شیدایی که یه روزگاری...و امروز بیش از یک ساله که حتی یه لحظه هم
تو رو ندیده...
اما میدونم , خودت گفتی که دیگه حتی اسمی از من نمی بری... و من هنوز...
هنوزم باور نکردم...
Dear God!
When you close my weary eyelid?
معرفي اين پست به دوستان

